X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
بر بال ترمه خیال
ماهی بانوی سابق !!!
بر بال ترمه خیال
شنبه 21 مهر 1397 ساعت 19:43 | نوشته ‌شده به دست Mahi

اینجا می نویسم و گاه باز می گردم به اینجا

ایدی کانال تلگرام : @BaleKhiyal

یا بر روی لینک زیر کلیک کنید:

https://t.me/BaleKhiyal

برچسب‌ها: پست ثابت

چاپ این مطلب: کلیک کنید

15
پنج‌شنبه 28 تیر 1397 ساعت 04:45 | نوشته ‌شده به دست Mahi | ( 3 نظر )

من رو دروغ خیلی حساسم
نمی دونم دوستی داشتین که از شما استفاده ی ابزاری کنه یا نه؟

من داشتم

و این برام خیلی سنگین نشست

اولین باری که این کار رو کرد وقتی بود وقتی بود که می خواست به دوست پسرش بگه که نمی خواد باهاش باشه.برای این کار از من استفاده کرد.گفت ماهی میگه با دوست پسرت دوست نباش.

من با اون پسر هم ارتباط داشتم.به عنوان یک دوست معمولی.وقتی دوستم اومد و گفت که بهش گفتم که ماهی میگه با تو دوست نباشم. تو حواست باشه که دروغمو لو ندی شوکه شدم.بهش گفتم اگه می خوای دروغ بگی از من استفاده نکن.

وقتی هم پسره اومد پیش من گله کنه سعی کردم حقیقت رو بهش بگم.همون حرف هایی که به دختره زده بودم رو بهش گفتم.به پسره گفتم من فقط می دونم بینتون یه مشکلی هست و نمی دونم این مشکل چیه.تو ای خانم فلانی اگه با این مشکل کنار میای بمون.اگه کنار نمیای برو.این خود تو هستی که تصمیم میگیری که بمونی یا نه.من فقط می تونم با این اطلاعات ناقصی که به من دادی همینو بگم.

پسره هم وقتی فهمید من این طوری گفتم معذرت خواهی کرد گفت اون اینطوری بهش نگفته. و جریان از نظر من اون روز تموم شد.

گذشت تا وقتی که اونا به هم زدن و یک روز پسره که داشت از جداییشون حرف می زد گفت خانم فلانی خیلی دروغ میگفت و این برام سخت بود

من اون موقع اصلا متوجه نشدم.اصلا هم یادم نیست چه واکنشی نشون دادم.(این قضیه برای دو سه سال پیش هست)

تا این که اواخر سال قبل این خانم با یک دوست مشترک دیگه دوست میشه و کلی از اون دوست و خانواده اش که از قضا با من هم دوست بودن بد میگه.بعد هم از هم جدا میشن.و من اصلا فکر نمی کردم که شاید این وسط درباره ی خانواده اون دوست دروغ بگه.کل کل هاشون رو دیده بودم و فکر می کردم یه کل کل هست و لج و لجبازی که من پیش پسر خالم یا دوست پسرم عزیزتر هستم.که اخر هم کار به جدایی کشیده شد.یه نکته رو اینجا بگم وقتی جدا شدن فامیل پسره اومد ازم پرسید چرا جدا شدن و یه سری حرف زد که من ناراحت شدم .(اون موقع اصلا فکر نمی کردم که شاید همه ی این ها دروغ های خودش باشه نه واقعیت.چون همش می گفت اگه حرف زدن من تو روشون میگم دروغم ندارم و این چیزا.) منم به فامیل پسره گفتم انگار مادر پسره راضی نبود برای ازدواج.اینا جدا شدن.

و یکی دوماه بعد از جدایی می فهمیم که این خانم با یه اقایی نامزد کردن.وقتی ازش عکس نامزدی خواستیم به دو سه نفرمون نشون داد و به بقیه نشون نداد.اینجا بینمون ناراحتی پیش اومد که ایا ما غریبه بودیم؟چطور وقتی از دوست پسرای قبلیش گله داشت ما همه رو می شنیدیم و ... .الان عکس شوهرشو نشون نمیده؟همین باعث شد که از هم فاصله بگیریم.تو این مدت هم تو اینستاگرام و استوریا از تنهایی و شکست عشقی و این جور چیزا حرف می زد که بچه ها گفتن نکنه این ازدواج نکرده الکی گفته؟اخه ادمی که تازه ازدواج می کنه شور و شوق داره نه مثل این اینطوری ناراحت و افسرده؟و این شک تو ما به وجود اومد که نکنه همه ی اینا یه بازی باشه.بعد از یه ماه اومد به من گفت که من عکس شوهرمو به کسی نشون ندادم اون عکسی که نشون دادم عکس برادرم بود.ازم ناراحت نباش و اینا... .گفتم بچه ها خبر دارن؟گفت نه. گفتم من نمی تونم این دروغتو نگه دارم.خودت بهشون بگو.چون همونجور که با تو صمیمی هستم با اونا هم هستم.تو به اونا دروغ گفتی.حالا به من راستشو گفتی؟من چطوری تو صورتشون نگاه کنم وقتی از همه چی خبر دارم و بذارم اونا تو دروغ بمونن.گفت خودم میگم.گفتم باشه و باز اومد تو جمع.

و باز هم استوریای شکست عشقی و ... .

یه ماه شد و من هر سری می پرسیدم گفتی می گف نه.

تا این که یه شب تو گروه واتس اپ مختلطمون  یه دوست مشترک دیگمون یه داستانی تعریف کرد.این خانم اومد تو گروه دخترونمون گفت این داستانی که این تعریف کرده دروغ هست.راستش اینه.در واقع راز دوست مشترکمون رو فاش کرد

قیافه ی من اون لحظه واقعا دیدنی بود.با خودم می گفتم تو راز بقیه رو فاش کردی بعد من راز تو رو نگه داشتم؟اونم وقتی هممون به شک افتادیم که تو داری دروغ می گی؟

رفتم بهش گفتم نمی خوای بگی گفت در تلاش هستم بگم ولی نمی دونم کی !!!! گفتم من دیگه بیشتر از این نمی تونم این راز رو نگه دارم یا خودت به بچه ها بگو یا من میگم همونظور که دوستم هستی اونا هم هستن.نمی تونم تو صورت بچه ها نگاه کنم و بگم که فلانی راست میگه یا دروغ.که جوابمو نداد و از گروهها رفت.و این از نظر من یعنی می تونی بگی.و گفتم.دوستامون ناراحت شدن و بیشتز از این ناراحت شدن که اون رفت و توضیح نداد.ما بچه نیستیم.مسلما می موند و دلیل کارشو توضیح می داد درک می کردیم.

من راز خیلیا رو می دونم.تا حالا دربارشون با کسی حرف نزدم.ولی این از نظر من راز نبود.یه دروغ بود بین دوستا.این که من باید انتخاب می کردم.من نمی خواستم بین هممون به هم بخوره.ولی این که تو صورت بقیه نگاه کنم و فکر کنم من می دونم این ادم یه چیزایی رو بهتون دروغ گفته برام سنگین بود.ناراحت کننده بود.حس می کردم دارم به بقیه دوستام خیانت می کنم.باز رفتم سراغش .براش نوشتم بیا و دلیل کارتو بگو.ما بچه نیستیم.ولی جوابی نگرفتم.و بعد یادم افتاد به دوست پسری که اومد بهم گفت این ادم دروغ میگه.

و کم کم همه چیز برامون رنگ دیگه گرفت.
و حالا ما موندیم یه حس بد که به بازی گرفته شدیم.این که برای خوب نشون دادن خودش هرچیزی ممکنه گفته باشه.این که ممکنه حرفایی که در مورد فامیل دوست پسرش زد راست نباشه.این که من خیلی جاها ازش طرفداری کردم و این طرفداری اونو به این نتیجه رسوند که اون حق داره ازم هرجور میخواد استفاده کنه و من صدام در نیاد.


پ ن: فکر نمی کردم با نوشتنش حس خوبی بگیرم.ولی الان احساس می کنم سبک شدم.انگار حرفایی که می خواستم بهش بزنم رو زدم.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

14
شنبه 5 اسفند 1396 ساعت 14:53 | نوشته ‌شده به دست Mahi | ( 0 نظر )

خیلی وقته ننوشتم

نه که داستان یا نوشته ای نداشته باشما.نه.. دارم.فقط حوصلم نمی کشید بیام اینجا و اینجا بذارمشون.

این دو ماه اتفاقای زیادی افتاد

هم شخصی هم غیر شخصی

تسویه حساب ، زلزله ، کلاس های نویسندگی ، مسافرت، سانچی، برف، دورهمیامون، سقوط هواپیما و حرف زدنای خرافاتی بعضیا و استرس دادناشون.

مثلا یکی از خرافاتشون این بود که اون شبی که زلزله اومد دو سه روز قبلش کبوترا و کفترا تو شهر نبودن و این نبودن رو نشونه ای از اومدن زلزله می دونستن.بعد دو سه هفته از زلزله ی دوم برگشت گف الان دو سه روزه که تو شهر بازم کفترا و کبوترا نیستن و احتمال خیلی زیاد زلزله میاد.خب من با این ادم حرف نمی زنم چون واقعا تفکراتش با من فرق داره و از کاه کوه می سازه.چند بار هم تصمیم گرفتم جوابش رو بدم ولی حوصله ی کل کل باهاش رو نداشتم و همیشه هم می گم آدمی که خودشو به خواب زده رو نمیشه بیدار کرد.این ادم از همون ادماست و جالب این که میگه با خرافات مخالفه ولی در عمل جور دیگری نشون میده.ولی خب دوستانم حرفش رو باور کرده بودن و اون چند روز منتظر زلزله بودن و پالس منفیای اون اقا و دوستان خیلی اذیتم کرد.به خصوص که حرف هم نمی زدم تا ببینم تا کی می خواد ادامه بده و این برام عذاب آور بود.

از روز اول زلزله تمام سعی ام این بود که خیلی زود به زندگی طبیعی برگردیم اما شایعاتی که این گروه درست می کردن اذیتم می کرد.هرچقدر هم آدم بگه که من کاری به خرافات ندارم ولی وقتی ببینه چند نفرمدام این ها رو تکرار می کنن و روی حرفاشون اصرار می کنن حال آدم رو به هم می زنه(قدرت کلمات رو دست کم نگیرید)میون این همه استرس دادناشون مسافرت و دورهمیامون اول خیلی مزه داد و بعد هم خیلی کمک کرد تا از استرس حرفاشون در بیام و به زندگی طبیعی برگردم.

خبر سانچی که اومد نمی دونستم ناراحت باشم یا خوشحال.ناراحت باشم برای این که هموطنامون اونطوری از بین رفتن یا خوشحال برای این که دوست من تو اون کشتی نبود.به هر حال اون روزا هم با دو تا حس متضاد از هم گذشت. و هنوز با سانچی کنار نیومده بودیم که سقوط هواپیما پیش اومد.

برف هم که شب اول خیلی حرصمون داد.تاکسی پیدا نمی شد و مجبور به پیاده روی شدیم و گاهی تاکسی سوار می شدیم.مسیر بیست دقیقه ای رو سه چهار ساعت تو راه بودیم.ولی تو همون تاکسی هم اتفاقای قشنگ افتاد.راننده ای که بنزین ماشینش تموم شد و مجبور بود پیاده به خونش برگرده ولی کفش مناسب همراهمش نبود و مسافری که کفش فروشی داشت و چند جفت کفش همراهش بود وقتی دید راننده با دمپایی هست بهش کفش داد و ازش پولی نگرفت و گفت هر موقع داشتی بیار بده.

این دوره ی کلاس های نویسندگی هم تموم شد.و من  در ادامه دادن یا ندادن کلاس ها شک دارم.نمی دونم چی کار کنم.دلم می خواد چن تا داستان بنویسم و بدم برای چاپ.ولی فکر می کنم هنوز به این سطح نرسیدم.بعد از عید دوره ی جدید کلاس ها برگزار میشه.شاید دوباره شرکت کردم و بازم خودم رو محک زدم.تو کلاس ها که از نوشته هام خوششون می اومد.بازم باید تمرین کنم تا جرات چاپ کردن نوشته هام رو داشته باشم.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

13
سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 19:51 | نوشته ‌شده به دست Mahi | ( 0 نظر )

بعد دو سال بری دانشگاه واسه تسویه

بعد ببینی که بهت میگن کتاب گرفتی پس ندادی

بعد هی بگی پس دادم حتی جریمه دیرکرد دادم

برن نگاه کنن ببینن نیست

مسئولی که کتابارو ازت گرفته بود هم ازونجا رفته باشه

بیای خونه و همه جا رو بگردی ببینی نیست

هیچی دیگه

یه خرید کتاب افتادم

برچسب‌ها: خاطرات من !، خاطره

چاپ این مطلب: کلیک کنید

کارگاه نویسندگی - 9
جمعه 17 آذر 1396 ساعت 20:32 | نوشته ‌شده به دست Mahi | ( 1 نظر )



روبروی ویترین لوازم التحریری ایستادم.
"کاغذ رنگی، مداد رنگی، آبرنگ، اسباب بازی، خمیر بازی و ...
اصلا دنیا در کودکی رنگی بود. طعم شیرین آن ، هنوز هم زیر زبانمان هست.
بزرگ که شدیم رنگ از زندگیمان رفت. همه چی سیاه و سفید شد و خیلی که ارفاق دادند شدند رنگ های مجاز. خاکستری، سورمه ای، قهوه ای و یشمی.
درگیر کلیشه ها شدیم و سنت ها را باور کردیم و کم کم رنگ های مجاز شدیم. و وقتی هم پرسیدیم چرا؟گفتند تا بوده همین بوده.نمی شود که سنت ها را کنار گذاشت، می شود؟
گفتیم چطور بچه که بودیم می توانستیم؟
گفتند خودت که گفتی بچه بودی.شرایط عوض شده...
گفتیم چه شرایطی؟
و سکوت پاسخ پرسش ما بود.
از باورشان، باورمان شد که بزرگ شدیم و.پدران و مادرانمان از ما خواستند کودک درونمان را بکشیم و مثل آن ها رفتار کنیم و رنگین کمان نباشیم.
رنگ لباس هایمان مجاز شد،جعبه مداد رنگی به داخل کشو رفت.اسباب بازی ها را پنهان کردیم که کسی نبیند ، تا نداند که هنوز بچه ایم.خودمان را با شرایط وفق دادیم.و حالا حسرت روز های کودکی را می خوریم.آن روزهای زیبا که رنگ از همه جای زندگی بالا می رفت و زندگی واقعی تر بود، هیچ ممنوعیتی نداشت. نقاب نمی زدیم و خود واقعیمان بودیم.
با این حال هنوز  دلمان برای آن لباس رنگی می تپد، هنوز هم چشمانمان دنبال مداد رنگی و اسباب بازی است و برای در  دست گرفتن آن ها بی تاب هستیم. هنوز از تَه دل، همان کودکانی هستیم که دنبال شادی و رنگ هستند.
و حالا ما هستیم و افسوس سادگی و روزهای رنگی کودکی ."
به داخل فروشگاه رفتم و به یاد آن روزها مداد رنگی و خمیر بازی خریدم.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

تعداد کل صفحات: 44


 
تقویم
مهر 1397
شیدسچپج
1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30
آمار
بازدیدکنندگان : 2929